دخترِِِ روان سیاه چاله
چی شد ؟ نمی دونم
که سیاه چاله شد سفید
سفید که نه
فکر کنم
یه
شهر فرنگ
پر از رنگ ها
هر رنگی
پر از حرف
که با من
سر و سری
دارن.
می خوام
بعد از سقوط
بنویسم کتاب رنگ های سیاه چاله
نکنه
بازم گول می زنم
دختر گریه وو
ولی
بعد از سقوط
می گم
از رنگ ها
رنگ های پرهیاهو
که تمام
جلد منو
گرفتن در آغوش.
دختر گریه ووی انتقام جو
سیاه چاله ی سیاه
می خوام بیام بیرون من
خسته شدم به خدا
هیچکی نمی رسه به دادم؟
برای من که شر و شوری داشتم و
برو بیایی
سخته
که باشم تو سیاهی
تمام گوشتام آب شدنو
شدم پوست و استخوون و یه مغز
که با این سه تا فقط می نویسم از جنگ
که بین من و جداره های این چاله برپاست!
می خوام که بعد از سوراخ کردنش
برم با سقوط آزاد به جای اولم!
ولی محاله که این بار
بشم دختر خوب اولی
می رم دنبال این جادوگر بی مرام
بهش می گم آخه چی بود گنام؟
دختر گریه وو
من خوب بودم
کارهای خوب می کردم
تا اینکه توپم قل خورد افتاد توی گلدون
این دو تا با هم شدن جادوگر
جادوگر بی مرام
عصاشو کوبید توی سرم
وردی که خووند
سُر خورد توی کلٌه ام.
از اون به بعد شدم دختر بد
که توی سختی ها
گریه می کرد فقط
که ناگهان کارم کشید به جای باریک
که غرق شدم تو دریای چشام
سمندرها منو آوردن تو خشکی
پرنده ها بُردنم به آسمون
بی معطلی خودمو چسبوندم به موشکی
که داشت رد می شد از کنارم یواشکی
غافل از اینکه وای خدا
مقصدش کجاس؟
.
.
.
می خواید که شما رو دعوت کنم
به سیاه چاله ام؟؟؟
